|
|
روحش شاد
بايد كه نفس آدم و عالم واحد موزون آيد. هرچه آدم است مركب از شعر و جلد و لحم و عرق و عظم و دم تواند بود٬ كه جهات سته كنايه از اين است. كه كليه ی نفس عالم خود اين است. مثل نبات كه شعر است. و روي زمين كه جلد است. و گلهای زمين كه لحم است٬ و سنگهای زمين كه عظم است٬ و چشمه های زمين كه عرق است٬ و آبهای زمين كه دم است. الاتمام تا رؤيت آفاق در انفس٬ و رؤيت انفس در آفاق بجز اين نباشد.
از قوز شب دو کیسه آویزان
با خرده نان و نمک به نمک آتش
از تور شب دو پرده ی پهناور
چشمی به پشت پنجره می ساید
وانی پر از ستاره و مروارید
دوشی خم از دو تار و سه کوه از پود
دستی پشنگ شور لجن پا شد
از من الک الک شک و تاریکی
در من تشک تشک پر قو وا شد
شب که میمُردم
خواب بودم
آری در خواب مُردهام
لطفا سکوت کنید...!
موریانهها بیدار میشوند.
در خواب میمُردم
پیش از آنکه زادهشدهباشم
سر از دامنم بردارید
دست از سرم
من مُردهام
خواهش میکنم سکوت...!
شبتابها بیدار میشوند.
بگذارید چراغهایم را برای شبتان بگذارم
راهی که با من میآیید ارزانی روز خواهدشد
لشگر اعمای عصادار
با عصاهاشان سفید
از همین راه میآیند
تا ببینند خوابی را که من دیدهبودم
پیش از آنکه زادهشوم
هیسسسسس!
خواب اند ستارهها...!
دستم را برای خاک بپاشید
من زلف خاطرات شبی شدم که هرگز فرانرسید
دست از دامنم بدار
شب است پهلوگرفته به خاک
من که نورم برایتان هیچ نمیارزم
عصا دارید
انقدر کافی که راه را طی کنید...!
خواهش میکنم شب شوید
در تاریکی و سکوت
و یادم نیاورید کابوسهاتان را.
همیشه انبوهی از یادها هست
که نمیدانی چهکارش کنی...!
یا بهخاطر وفاداری
به لذتی در گذشته هم که شده
میباید
مثل یک کلاغ سگجان
نگهش داری تا دم مرگ
و تماشایش کنی...!
یا اگر این هم نه
حتما ارجاعی در یک روز زندگی به آن خواهیزد
پس دوروبرت مینشینند
این کبوترها
و نگاهت میکنند
که یا دانه بریز
یا تخم نو گذاشتهام...!
پ.ن: این شعر شاید برای میلاد کسی باشد.
بیستوهفتم شهریورماه ۱۳۸۹ در تالار وحدت تهران، مراسمی برای بزرگداشت زندهیاد استاد پرویز مشکاتیان، با حضور اساتید و هنرمندان موسیقی بههمت مؤسسهی دلآواز، خانهی موسیقی ایران و بنیاد رودکی برگزار شد. همایون شجریان، سیامک آقایی و آیین مشکاتیان با اجرای قطعاتی یاد و خاطرهی این استاد بزرگ را گرامی داشتند. این پست را به مناسبت زادروز زنده یاد استاد مشکاتیان تقدیم می کنم به همه دوست داران هنر.
***(برای دانلود روی لینک کلیک کرده و گزینه ... Save Target Azرا انتخاب نمایید.)
ضخیمتر از آن شده ای
که هجایت کنم...!
و نور از تو عبور نخواهدکرد
هرچند سنجاقهایی هست
میان تو و سفیدی دیوار...!
نزدیکی
اما چنین ضخامت تاریکی
هرگزا روز نخواهد شد...!
نامهای در جیبم
و دلی در مشتم
غصهای دارم با نی لبکی
سر کوهی اما...!
ته چاهی
شاید...
تا برای دل دلتنگی خویش
نغمه ای ساز کنم...!
عشق...
اما...
افسوس...
همچنان دلتنگ است...!
میبینی
با هرچه در چشم مینشیند
بر چشم مینشینی
دو بال مژه بر دوش
پر پاک میکند با اشک
میبینی
نمیشناسمش اما میبینم
چهرهای که امضا نیست
چشمهایی که نمیشناسی
امضاست خطوط درهمشکسته
با دستی که خط میزند نگاهت را.
هرگز مرا نخوانده از این دست بگذری
از دست بگذری...!
از قصد خود که دورتر آمدی
بالی زیر برکه پنهان میشود
و در قیامت تاریک یک بوسه
دستی
با مشت مشت پوچ
گل میکند.
هر انگشتی شمعی شده نور میرویـَـد
دستی در زیر بستری، تمامی، اطمینان
سرآسیمه روز میشود.
